- ... اما ديشب در "خلوت منصفانه" ي خودم به اين نتيجه رسيدم كه...
كاراي مسعود رسام و بيژن بيرنگ ، خصوصا خانه ي سبزشون پر بود از اصطلاحات ناشناخته و
عجيب و غريب! اصطلاحاتي كه عمرا هيچ كدوممون هيچ وقتي تو زندگي شخصي به كار نمي بريم ...
اون وقتا آدما سعي مي كردن يواشكي ازشون لذت ببرن و هيچ وقت نمي شد تو يه جمع دوستانه راحت بشيني زل بزني به تلويزيون و از اون حرفاي تئاتري دهن پر كن اشك تو چشات جمع بشه...
از اون حرفايي كه قطعا اين روزا ديگه در مقابلشون مي گي:
- ok بابا! Ok خارجي! تو خيلي روشنفكري!!
امروز اما كنار كسايي كه از هر چيز كوچيكي به هيجان ميان ، نشستم و خانه سبز ديدم و اشك تو چشام جمع شد! ولي همه ي اينا باعث نشد كه از خودم نپرسم آخه چه طوري مي تونستن اين جوري حرف بزنن؟
اين آدما چه طوري مي تونن بي اين كه بترسن كسي هر جوري راجع بهشون قضاوت بكنه، حرفايي بزنن كه...خودشون فكر مي كنن درسته و حتي ملت هم بعد يه مدت كه يخشون وا بشه و ببينن نه بابا خبري نيست! كسي خرشونو نمي چسبه كه تو طبيعي نيستي تو مثل بقيه نيستي، باهاشون اتفاقا هم صدا بشه!؟
حيفه كه اسم اينو بذارم مصلحت انديشي! يا حتي حيفه بهش بگم عدم اعتماد به نفس...نمي دونم چي بگم به اين پديده ي "خواست حريصانه براي مقبوليت عام"؟!! (عام به معني همه!)
هر چيزي هست ما رو وادار مي كنه كه اول اطرافيانمونو بسنجيم و بعد نظرونو بگيم...از ما آدم هاي منفعل و در عين حال بيش از حد منطقي و معقولي مي سازه كه فقط در صورتي خود واقعي شونو نشون مي دن كه بدونن يا بقيه هم مثل خودشونن يا اون قدر از مرحله پرتن كه زياد اهميتي نداره كه از اساس چي فكر مي كنن!
اين يه چيزي كه اين دو تا آدم...يا شايد مجموعه ي كاراشون هيچ وقت نداشتن و ندارن....يه چيزي كه هميشه ي خدا باعث شده بگيم:
- بابا اين بيژن بيرنگ يه چيش مي شه!
- اين رامبد جوانم خله ها!!
- Ok اينا خيلي هنرمندن ديگه!!
و ...
هميشه اما دوسشون داريم...بيشتر از همه...پاي كاراشون مي شينيم...زياد تر از همه...
و اونا محبوبن...چون خودشونن...نه اون جوري كه ما مي خوايم.
و اين اونان كه ما رو با خودشون همراه مي كنن...و نه ما.
تا زماني كه اين ديگرانن كه ما رو با خودشون همراه مي كنن، نه از خودمون راضي ايم و نه حتي خودمونيم...وقتي كه خودمونيم...آدما با ما همراه مي شن....
والسلام
پرديس
* * *
فردا ۱۳ آبانه. ۱۳ آبان... که اگه الان سالی جز سال ۸۸ بود قرار بود تهش تو مدارس راهنمایی و دبیرستان شکلات توزیع کنن یا دیگه خیلی جدیش بگیرن ۴ تا بسیجی برن در لانه ی جاسوسی و...
اما الان سال ۸۸ه ... که ای کاش نبود.. ای کاش زمان رو ۲۲ خرداد متوقف شده بود...ای کاش الان می خوابیدم و صبح که پا میشدم همه چی مث اولش بود... همه چی...
کاش صبح که پا میشدم قرار نبود کسی بره میدون یادمان دانشگاه با دستبند سبز!(ما پایتخت نشین نیستیم!! هر کی حدس زد این مال کجاست؟؟!!
) قرار نبود بسیج و جامعه اسلامی و ... هم کلی قرار بذارن که در صحنه باشن! قرار نبود کسی تجمع غیرقانونی داشته باشه... قرار نبود پلیس با تجمعی برخورد شدید کنه...قرار نبود برادر رو به روی برادر واسه... خواهر رو به روی خواهر... ایرانی رو به روی ایرانی... قرار نبود...
ولی قراره. این قرار لعنتی که خدایا ای کاش.. ای کاش .. یه کابوس مسخره ی کوتاه بود...
احساس خفقان می کنم. احساس کوری. حس میکنم یه نفر داره گلومو فشار میده... چشمامو در میاره از کاسه... که نبینم . نشنوم . نگم. که داریم زندگیمونو. عمرمونو وحدتمونو ایرانمونو بدجوری می بازیم... داره یادمون میره هدف اصلیمونو... که ما اون امتیم که خیلیا منتظرمونن... یه نفر از همه بیشتر... که ما امت پیامبریم. let's rise again...یادمون رفته. که تا اینجاش مهم نیست. هنوز میشه کاریش کرد. میشه راهی واسه اش پیدا کرد.میشه... من از فردا می ترسم.که بازم یادمون بره. که دیگه یادمون نیاد... هیچ وقت... و بشیم مث همه ی اون آدمای قبل خودمون که یادشون رفت... یادشون رفت و ما رو هم فراموشکار تربیت کردن ...
رفیق فراموشکارم من از فردای خودمون می ترسم. از فردایی که همه ی قرارا بر اینه که توش فراموشکار باشیم. باشه رفقا. فردا برین فریاد بزنین. اما یادمون باشه فردا وسط فریادا وسط دعواها اگه نگاهمون به نگاه آشنایی خورد چشامون رو نبندیم فراموشکار نشیم....
آهای فردا نیا... خیلیا منتظرت نیستن!
با تموم این حرفا:
نخوان ای جغد شب لالایی شوم
که پشت پرده بیدار است خورشید...
همین
سلام دوستان!
دوباره برگشتن تو اون حس و حال قديمي، خيلي سخته. برگشتن به روزايي كه دم به دم فكري به ذهنم مي رسيد و مي نوشتم و آرزو مي كردم اي كاش يكي بخونه و به فكر وابدارتش!
اين كه بتونم رو بقيه تاثير بذارم..اين كه شخصيت منفعلي نباشم كه واسم (واسمون) تعريف شده كه باشم...
كه عكس العمل نشون بدم در برابر هر چيز كه از خر پنداري من توسط ديگران ناشي مي شه و از اين حرفا...
حالا دارم مي نويسم در حالي كه نثرم رو اصلا دوست ندارم ... دغدغه هام ماسيده رو زمين و از اون روزا داره يه سال ( نسبت به 19-18 سال ، 1 واقعا عدد كمي نيست!) مي گذره...به همين سادگي..
يه ايده اي دارم اونم اين كه اين انتخابات گند زد به همه چي...آدمايي رو به هدفي وارد گروهي كرد و عده اي رو واسه اين كه رنگ هدفشون فقط فرق مي كرد از اون گروها طرد كرد...
اوضاعي كه من دوسش ندارم و اين حس احمقانه و افكار بيمارو در من ايجاد كرده كه هر آدمي رو با رايش بسنجم....
كه اگه x باشه پس تو گروه منه و اگه y باشه ازش نا اميد بشم...و چه تاسف بر انگيز كه من جدا از y نبودن...x هم نيستم...
و اين منو ديوونه مي كنه... و لال مي كنه و فلج مي كنه...
به قول چه : دوستانم تا زماني دوست من باقي مي مانند كه با من هم عقيده باشند...
و اين اون چيزيه كه من تو تمام دوراني كه فهميدم كيم و چي مي خوام ، ازش متنفر بودم...
و حالا چه بلايي سر همه اومده؟ چه بلايي سر من اومده؟؟
آره! مهم تر از همه چه بلايي سر من اومده كه ديگه نمي تونم فرياد بزنم...جيغ و داد كنم و حريف بطلبم؟ چي شده ها؟؟
مي دونم چي شده! ماجرا اينه كه اهداف ما( اهداف همه ي ما) چيزاي كوچيكي شده...يا حداقل شبيه چيزاي كوچيكي !
چيزايي كه اون دوراني كه مي نوشتم و خودم بودم، واسم يه جو ارزش نداشت و جالب اينه كه حالا هم نداره...اما واسه همه داراي ارزش شده و خوب! بايد بهش تن داد....
اومدم اينجا بنويسم حالم از هر بحث سياسي به هم مي خوره...كه خودمو...خودمونو مي خوام! كه اون روزاي شيرينو مي خوام...كه اون حرفايي رو مي خوام كه بهشون ايمان داشتم و ايمان داشتيم..
كه اينجا ، تو اين وبلاگ، قراره دوباره برخيزيم....قراره كوچيك نباشيم...قلبامون كوچيك نباشه..دستامون فكرمون كوچيك نباشه...
قراره...
والسلام
پرديس
ــــــــــــــــــــــــــ
ديگه بسه! بسه غم ها رو شمردن!
ديگه بسه! بسه تو تاريكي مردن!
ديگه بسه قصه ي م رو شنيدن!
بسه از آرزو ها پا پس كشيدن!
ــــــــــــــــــــــــــ
والسلام
پرديس
پ.ن: كله ام پر از حرف و ايده و اعتراض و داد و قاله. حيف كه نه فرصتش هست نه مجالش!(ا!!! مجال كه = فرصت كه!!!!) ما اين كنكورو بديم.....آي بتركونيم!!!
" پنج سال اينجا مي مانيم و بعد مي رويم. وقتي هر دو پنج سال پير تر شده ايم، هنوز مي توانيم با هم يك گروه چريكي تشكيل بدهيم"
اين جمله رو چه گوارا به منشي اش مانره سا مي گه. وقتي انقلابي ها حكومتو تقريبا دستشون گرفتن و حالا ديگه وقت ساختنه و اين حرفا....
آره. چه پاشد رفت . 5-4 سال بعد رفت كنگو و خوب شروع كرد مثلا مبارزه. بهد ديد اوضاع كنگويي هاي زبون بسته جدا خفن تر از ايناست. اين شد كه شروع كرد بهشون فرانسه و رياضي ياد دادن و اين كه مبارزه اساسا يعني چي؟ آره مي دونم. بعدشم رفت بوليوي و بعد از اين كه حزب تا تونست به اون و همه ي همراهانش دهن كجي كرد، قهرمانانه ( با وجود آسم و هزار چيز مزخرف ديگه) واسه مردمي كه نمي شناخت مرد...
آره!همه ي اينا رو مي دونم....ولي خوب! اينا رو بذاريم كنار اين كه چه قدر كپل شد وقتي رئيس بانك مركزي كوبا شد!! نمي دونم اگه خوشگل نبود واقعا بازم نماد مي شد؟ اگه پشت سرش اون پس زمينه ي قرمز نبود؟... مي خوام بگم كه من چه رو به خاطر اون اولش دوست دارم! نه آخرش! ولي هيچ خيالم جمع نيست كه چه آخرشم مثل اولش بود!!(جمله فلسفي!)
(این نفسه ها!!
عمو ارنستو!)
از مهديه مي پرسم از كجا مطمئنه كه اگه همين الآن بزنه و امام موسي صدر بياد...همونيه كه بوده؟ كه اون مي شناسه؟ مگه 30 سال كمه؟ مگه شوخيه؟ كم نبودن آدمايي كه تو 1 ماه شدن يكي كه به خواب هم نمي ديديم!!
انگار كه هر كي يه داستاني داره....بابا اون روز مي گفت هيچ ديدي اين اتقلابي ها چه زود مي ميرن؟؟...و من از اين بابت خوشحالم!!
___________________________
اين حرف آدم هاي پير و احمقه! جدا و با تمام وجودم اعتقاد دارم آدم هايي كه روح پير و احمقي دارن فقط اين جمله رو مي گن:
بابا بي خيال دختر! اين حرفا كيلويي چند؟ فكر نون
باش كه خربزه آبه!!
__________________________
" دنيا هيچ وقت درست نمي شه!"
اينو به خودم مي گم. در عين اين كه بيشتر گيجم تا نا اميد! اين واسه اين تو سرم اومد كه باز اين تيتر معروف كيهانو ديدم:
شاه رفت!
به مامان گفتم:
دنيا هيچ وقت امكان نداره درست بشه. هيچ توجه كردي؟ هميشه يه جايي اوضاش خيلي خرابه. يه عده كه آدم خوباي دوره ي خودشونن جمع مي شن و انقلاب مي كنن و حكومت تشكيل مي دن. ولي تا به حكومت مي رسن...باز گند مي زنن به اوضاع. دوباره يه عده آدم خوب از نوع ديگه ميان و اونا رو ور مي دارن...باز اينا ميان رو كار و باز....!!
هميشه اون اولش قشنگه....اول اولش و وسط اولش و آخر اولش!! البته بيشتر وسط اولش! همون موقع كه همه ي آدما خوبن! ....

و... خوب كمن آدمايي كه هميشه خوبن! يا كمن... يا كم مي مونن... يا بعضي وقتا يواشكي خوب بودنو يادشون مي ره!
مي دونين حتما.... موضوع اصلا نيست كه اون آدم خوبا هيولا بشن و ديو سه سر و اين حرفا...همين كه ديگه مث خودشون نباشن... حال آدمو به هم مي زنه...
_________________
غر زدن شده كارمون....
يكي كه هي هميشه همينو مي گه، باز ور مي داره مي گه:
اگه مردي، تو اينجوري نباش!
والسلام
پرديس
این روزا تلویزیون دیدن و اخبار گوش دادن و روزنامه خوندن واسه خیلیا شده کابوس. اما آدم نمی تونه نبینه، لا اقل به یه امید الکی لعنتی که شاید این دفعه ورنداره بگه:" امروز چندمین روز از حملات رژیم غاصب صهیونیستی به نوار مظلوم غزه بود! امروز 100 نفر مردن، 30 تاشون بچه بودن! 1000 نفر زخمی شدن! 3 تا مسجد خراب شد...
قبلنا فکر می کردم فقط بعضی چیزا میشن آرزو. میشن دور از دسترس. مث
آرزوی آینده ی درخشان کوفتی آدم! اما حالا می بینم همین واسه من شده یه
آرزوی گنده. اینکه چشامو ببندم و وقتی باز کنم ببینم همه چی دروغ بوده!
اصلا غزه ای وجود نداره. مرگ؟ بمب؟ کودک؟!! البته فکر می کنم این طور پیش بره، همینم میشه! 1،500،000 هم زیاد نیست. تموم میشه یه روزی.
این روزا همش به اسراییلیا فکر می کنم. دنبال یه دلیل منطقی می گردم واسه کاراشون. نمیشه که دیگه تا این حد کثافت و آشغال باشن. اما به هیچ جا نمی رسم. به هیچ جا... اصلا بحث آزادی و دموکراسی به کنار، نمی تونم قبول کنم که این بچه هام عضو حماسن. یا همه ی اون آدمای بی گناهی که داشتن مث من و تو زندگیشونو می کردن... دیروز داشتیم با پردیس در این مورد بحث می کردیم که نیمه کاره موند. فکر کنم نه اون به جایی رسید، نه من!
همه میگن غزه امروز کربلاست. اما من فکر نمی کنم مقایسه ی درستی باشه. کسایی که تو کربلا بودن ، خودشون انتخاب کردن. کسی مجبورشون نکرد. تو محاصره نبودن. خودشون می رفتن می جنگیدن، با شمشیر و از روبه رو. خبری از بمبای وقت بی وقت و غافلگیری نبود. می دونستن چرا دارن کشته میشن.( پری، ظاهرا با حرفت موافقت کردم!!!) و اسم همه شون، تک تکشون، در تاریخ ثبت شد. اما غزه...
با پردیس موافقم. انگار تنها کورسوی امید، امید به اینکه هنوز کسایی هستن که انسان باشن، به معنای واقعی کلمه، همون آدمای کشورای دیگه ان که فریاد میزنن. همون دختره. همون پیر مرده. همون مسییحیه. همون خاخامه. و نه من و تویی که راهپیمایی هم نمیریم چون فکر میکنیم مال بچه بسیجیاست! مایی که رومون نمیشه یه شعار خشک و خالی بدیم، چه برسه به اینکه فریاد بزنیم!
بابا میگه هر کی خون بی گناهی رو رو زمین بریزه، یه روز تاوانشو میده. میگه ما صدامو که دیدیم، اینم می بینیم. و من امیدوارم که ما هم جز اونایی که میخوان تاوانشو ببینن نباشیم. مث اون دولتای عرب آشغال که اسراییل هزارتاشونو می ارزه، چون شمشیرو از رو بسته. چون برادرکشی نمی کنه. چون...
تا چند روز پیش، هر وقت بحثش می شد، می گفتم مسلمون نباید جواب بدی رو با بدی بده. مثلا حماس هم نباید مناطق مسکونی اسراییلو بزنه! حالا اما، فکر می کنم بلدم آدم بکشم! حتی بلدم تیر خلاص بزنم! کافیه یکی از این آشغالای اسراییلی رو ببینم!( البته نه مردم عادیشو!!) پردیس گفت اگه نامریی بودم بهشون سیلی میزدم. اما کار من از نامریی بودن و سیلی گذشته! نمی دونم، شایدم بیرون گود وایسادم و...
کاش یکی بود بهمون می گفت چی کار کنیم. هر کاری. کاری که لا اقل فکر نکنی اگه سال 61 هجری بود، اون طرف میدون بودی!هر کاری جز نشستن طلب ظهور کردن! ما واقعا به کمک احتیاج داریم.(پردیس، شرمنده به جای تو هم حرف میزنم!)
مث اینکه به لطف خانم لیونی و جناب اولمرت، یه مسابقه ی کی عکس وحشتناک تری میذاره هم راه افتاده!!!
همین
سلام.
ــــــــــــــــــ
"بهشون بگين تسليم نشن! ان الله مع الصابرين!"
اينو دختري گفت كه نه عرب بود نه مثل خيلي از فلسطيني ها مسلمون! نمي دونين چه حس خوبي بهم داد!
كنار صحنه هاي وحشتناك از بچه ها و زن ها مرد ها و پسر ها و دختر ها و پيرمرد ها و پيرزن ها ي غزه ، چيزاي قشنگي از تلويزيون مي بينم.
ديگه واسم پرچم آتيش زدن و داد و قال و مرگ بر اسرائيل و حتي همين "ان الله مع الصابرين" حسابي تكراري شده بود!
چون حس نمادين بودن و وظيفه بودن و خودنمايي بهم مي داد! اما چيزي كه اين روزا مي بينم، اون خاخام ماهيه كه چفيه دور گردنش انداخته. اون زن مسيحيه كه به شيوه ي مسلمونا نماز مي خونه(تا وحدتشو نشون بده) اون مرد هنديه كه مثل ما نيست كلي كار رياكارانه بكنه و از اين بلندگو گنده ها ي تشريفاتي دروغگو(!) دم دستش باشه و خودش از 1000 تا صهيونيست بدتر باشه!!! يه دونه از اين بلندگو نون خشكي ها دستش گرفته و داره شعار مي ده تا بقيه هم تكرار كنن:
"ان الله مع الصابرين!"
واسم مهمه! واسم قشنگه....اين كه يه جايي تو يونان ، بلژيك، امريكا، سوريه، مالزي، آلمان، سوئيس، آرژانتين، روسيه، فرانسه، سوئد و .... هنوز آدمايي هستن كه واسشون مهم باشه ! آدما واسشون مهم باشه... اين كه هيچ مصلحت و منفعتي رو در نظر نگيرن و بيان حتي اداي منتظر الزيدي رو جلوي سفارت امريكا و اسرائيل تو كشورشون در بيارن كه ...
كه هزار بار ميرزه به اون مسخره بازيي كه آقاي مرآتي خبرنگار، سر كفشاي مردم و قدرت پرتابشون درآورد!!!
________________
ارض موعود تيكه تيكه شده، فلسطين تيكه تيكه شده، غزه ي تيكه تيكه شده، مردم تيكه تيكه شده....نمي دونم! جاشون مي شه كه پر بشه يا نه؟ نمي دونم بايد بگم كه ديگه واسه غزه دير شده؟ جدا نمي دونم!!

________________
بيمارستان مامان اينا اسم مي نويسه از پرستارا و دكترايي كه داوطلبن كه برن... مامان هي راه مي ره مي پرسه: برم؟!!... يعني يه پانسمان نمي تونم بكنم؟!... يعني يه سرم نمي تونم وصل كنم؟!!!... يعني حتي نمي تونم بذارمشون رو برانكار؟!!!
________________
حرصم مي گيره!!! كاش اينجا اين حس انسان دوستي وظيفه اي، اينقدر اپيدمي نبود!!!اونوقت....چي؟ اونوقت چي؟! مي تونستم مفيد باشم؟؟
نه! اين جور وقتا جدا اعصابم خورد مي شه!! دلم مي خواد يه قدرت افسانه اي داشته باشم و همه رو بنشونم سر جاشون!!! يه وقتي مهدي تو وبلاگش دعوت كرده بود به نوشتن راجع به اين كه اگه نا مرئي بودم....؟
من مي دونين چه مي كردم؟ دلم مي خواست دونه دونه (از سر مريضي!!) سيلي بزنم تو صورت هر چي انسان نماست!!!
دستم خسته مي شد (شايد حتي كنده مي شد!!!!) ولي چه باك؟؟
والله كه اون مادر هاج و واجي كه تمام زندگيش به كنار.. بچه اي رو كه ديگه چيزي ازش معلوم نيست كه بگه جدا بچه اشه يا نه؟ رو از دست داده... حتي اگه حالش از هرچي ايراني و كاراي تحريك كننده (!!) ي نمادينش به هم بخوره...
ارزششو داره!

والسلام
پرديس
به دلیل نا معلومی هی به تناقض می رسم... توی همه چی . همه چی.. همه چی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چیزی که باعث شد اینجا بنویسم امروز صبح بود... کشش نمی دم و طولانیش نمی کنم....
حرف اصلی اینکه:
تا زمانی که با خوار جلوه دادن بزرگ تر ها و بزرگ جلوه دادن خوار ها می خوایم خودمونو اثبات کنیم...
فقط خودمونو یه سری احمق خوشحال جلوه دادیم!
(مصداق مرگ بر امریکا چون تكنولوژي داره!!)
والسلام
پرديس
فکر کنم این تیتر اینقدر تابلو بود که نیاز به توضیح اینکه می خوام درباره ی چی بنویسم، نباشه! اما میخوام قبل اینکه اینقدر همه جا در موردش بنویسن که حال آدم به هم بخوره بنویسم. در مورد اون خبرنگاری که خیلی شجاع بود وهست. میخوام واسه اش بنویسم، خطاب به اون.( نه که فارسی هم بلده!!)
منتظر الزیدی عزیز؛
سلام. من تا دیروز تو رو نمی شناختم، همون طور که هیچ آدم دیگه ای نمی شناخت. و کفشهات رو هم ندیده بودم، همون طور که هیچ کس دیگه ای ندیده بود. اما حالا...
بهت تبریک میگم. نه به خاطر اینکه breaking news و top news همه ی شبکه ها شدی و نه چون اینقدر اون تصاویر پخش شد که دیگه حفظشونیم و نه به خاطر اینکه کلی آدم اسمتو یاد گرفتن. بهت به خاطر جسارتت، شجاعتت و اینکه نه با هیچ سلاح اضافی ای، که با کفشایی که هر روز صبح می پوشیدی و سرکار می رفتی، جنگیدی. و کاری کردی تاثیرگذارتر از همه ی کارایی که مردم کشورت تو این 5سال کردن و نکردن.
بهت تبریک می گم و تحسینت می کنم. و ازت ممنونم که ادا کردی حق اون خونایی رو که تو خیابونایی ریخته شده که هر روز با کفشات، همون کفشات ازشون رد می شدی. و چه هدیه ی قشنگی دادی به همون "سگی" که خودت گفتی؛ و اصلا مهم نیست که به قول پردیس اون فقط یه مترسک باشه وچه "بوسه یخداحافظی" قشنگی فرستادی براش و هیچم مهم نیست اگه تیرت خطا رفت، که تا همین جاشم کار بزرگی کردی، خیلی بزرگ. و ممنونم که فراموش نکردی "بیوه ها، یتیمان و افرادی که در عراق کشته می شوند" رو.
خوشحالم که همیشه یه نفر هست که اینقدر شجاع باشه که شروع کنه... همیشه با شنیدن اسم آدمایی که با یه کار نه چندان بزرگ، یه انقلابو شروع کردن یه حس خاصی بهم دست میده . مثل نلسون ماندلا ،گاندی و امام خمینی . و میدونی قشنگیش چیه؟ این که خودشونم میشن همه کاره ی اون انقلاب. و تو گام اول رو واسه پیوستن به اونا برداشتی. مهم نیست که این کارت نتیجه ای هم داره یا نه،اینکه مزخرف بود یا نه، کله شقی بود یا نه، خواستی معروف شی یا نه...مهم اون مردمین که ریختن تو خیابون، مهم اون آدمایی ان که به حمایتت بلند شدن، مهم اون 200 تا وکیلن که می خوان ازت دفاع کنن. و مهم همه ی اون لبخندایی ان که تو سرتاسر جهان رو خیلی از لبا نقش بست بعد شنیدن این خبر.( که من خودم خیلیاشو دیدم)
ممنونم که به ما نشون دادی که اون لبخندایی که رییس جمهور و نخست وزیرتون به اون پرزیدنت بوش میزدن، و اون قراردادایی که باش می بستن واقعیت مردم شما نیست. واقعیت کفشای تو بود و صدای تو که تا لحظه ی آخری هم که بیرون می بردنت قطعش نکردی.
این حرفا رو نگفتم که مثلا بگم:"آفرین، اگه منم بودم همین کارو میکردم!" نه. چون این کارو نمی کردم! اینا رو گفتم تا ازت تشکر کنم که بهم یاد دادی از این به بعد اگه جای تو باشم چی کار کنم.
کار تو نه تنها آغاز احتمالی یه انقلاب که خودش یه اتقلاب بود. مگه انقلاب جز به خاطر یه هدف متعالی جنگیدن و با کمترین امکانات جنگیدنه؟ و مگه کفشای تو جز کمترین امکانات و کار تو جز جنگیدن به خاطر یه هدف متعالی بود؟
بازم ممنون ... هزار بار ممنون.
و شک نکن که کفش های تو در تاریخ ثبت خواهد شد.
سلام
يه دوستي مي گفت: " ما هنوز نتونستيم اين ترخينه* يا شلوار كردي خودمونو
جهاني كه سهله، ايراني كنيم!!"
ما اون موقع خنديديم و رفت پي كارش ولي با خودم فكر مي كنم كه اين ماجرا اصلا
خوبه يا نه؟
ديدين كه اين فيلماي مال دوره ي جنگ جهاني دوم... فرانسه ، كشور عشاق و
رمانتيك بازي...بريتانيا ، كشور آداب و رسوم سفت و سخت و مودب بازي ... آلمان،
يه ذره خشن بازي... امريكا، كشور نه چندان خوشحال و كماكان نه چندان قدرتمند و
نه چندان صاحب موضع!!... و خلاصه هر كدوم واسه خودشون يه مشخصه داشتن.
چيزي كه اونا رو از سايرين جدا مي كنه و براشون مرز قائل مي شه...
نمي دونم آدماي طرفدار وحدت و تيريپ جهاني شدن و "همه يك كشور شويم به
نام..." ، شايد خيلي حال مي كنن با اين ماجرا كه بعد از اين ماجراي جهاني.. همه
چي به هم ريخت! همه چي قاطي پاتي شد! همه شدن عين هم...همه شدن
شبيه....( نمي گم امريكا كه نگين كليشه است!)
فكر كن وقتي گز اصفهانو بشه تو خراسان پيدا كرد خرماي بمو تو تبريز و حاجي
بادم يزد** رو تو مثلا كردستان... خوب ديگه چه مزه اي داره اصفهانو ديدن يا يزدو يا
تبريزو يا كردستانو يا...
***
Do you know IRAN?
Yes!
Do you know any thing about it's culture?
Yes!
About what they do or what they have?
Yes!
About the foods?
Yes!
Cities?!
Yes!!!
…
Yes!
Yes! Yes !
Yes!!!
***
1. از sms هامون بگير تا حرفا و تيكه هاي روزمره... فينگليش شده!
2. اون دختر ژاپنیه مي گفت : ما فقط وقتي مهمون خارجي داريم، سوشي مي پزيم!
بقيه ي وقتا استيك و بيف و ...!
3. از لباساي محلي بگير تا لباساي ملي...! خوب آره قبول! منم مي خندم اگه
يكي رو با كيمونو تو ناف نيويورك ببينم! ( حالا اگه نيويوركو ببينم!!!!!!!!! (شوخي!))
4. ....
***
دارم " نود" مي بينم! حواسمو نمي تونم قشنگ رو نوشتن متمركز كنم... پس فعلا
به همين بسنده كنيد و راجع بهش كمكمون كنين تا فكرمون باز شه و دو زاري مون
بيفته:
چه مي كنه اين : دهكده ي جهاني!
والسلام
پرديس
^^^^^^^^^^^^^^^^^
*: يه جور آش فوق العاده خوشمزه كه مال استاناي غربي كشوره. هم عطر و طعم
بي نظيري دار، هم واسه سرما خوردگي خوبه!!!
**: گمونم معروف باشه! ولي واسه اونايي كه نخوردن بگم يه شيريني كوچولوئه
شكل نخود( يه كم بزرگ تر) كه مثل اكثر شيرينياي يزدي، مزه ي گلاب مي ده.

